پاشدم یه مهر برداشتم خودمو توی صف جا کردم. یه پیرمرده سمت چپ نشسته بود . یکم بعد ازمون خواسته شد جلوتر بیایم . توی همین فعل و انفعال پیرمرد مهر منو برداشته بود برا مهر دوم اش! هیچی دیگه مام چیزی نگفتیم رفتیم یه مهر دیگه آوردیم . تکبیر رو که دادن یه پیرمرد دیگه چست و چابک اومد مهر سابق منو برداشت از اون پایین یه نگا به پیرمرد اول کرد ، یه لایک نشون داد و رفت! از پره های دماغ پیرمرد کناری صدای دم و بازدم قوی میومد که نماز آغاز شد.
برچسب:
نویسنده: هلیا صالحپور