کاپتان همیشه پیپ اش را در انتهای عرشه روشن می کند . که مبادا گیج گردیِ باد شمال بوی توتون پیترسون را به کابین ملوانان بکشد . بوی ساحلی را که خانه می نامیدیم . و بعد تداعی زنجیره وار کوچه های باریک و دیوارهای نمور . که بعد یک آن خودت را پشت پیشخوان میکده تصور کنی . پشت غروب هایی که قدم زدن . پنجره های روشنی که آرامش .
اینجا و اکنون اما محصوریم . در بوی تند ساردین و سودا . توتون های ارزان قیمتی که در توقف قبل خریدیم . بندری که رویایمان نبود . جیغ و پرواز بلچری هایی غریبه . چشم هایی که نمی خندیدند. آب دهان هایی که مقابلمان تف کردند .
حالا با جریان دریایی نیوفوندلند بالا و پایین می شویم . در تاریک روشن خاطراتی که مرور می کنیم . از روزنه هایی پارافین بسته و چرک انتهای عرشه را به تماشا نشسته ایم . کاپتان را ، که ناخدای سرگردانی ابدی این کشتی ست . ناخدای مغمومی که با هر پک عمیق ، خاطراتش از خانه تارتر و رنگ پریده تر می شود . و بهتر از تک تک ما می داند پشت پنجره های هیچ بندر غریبه ایی ، خبر از آرامش نیست .
نصف النهار گمشده...ما را در سایت نصف النهار گمشده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132