خرید بک لینک

درباره سایت

نصف النهار گمشده

امکانات وب

ماجرای دو کاجِ "کنارِ خطوط سیم پیام "را که یادتان هست؟ همان ها که "سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند"! . همان ها که ...
می دانید ؛ زمانی که کودکی دبستانی بودم و این شعر را برای اول بار خواندم ، با تمام وجود آرزو کردم که آن اتفاق شوم رخ ندهد . از "به خود لرزید"ن یکی از کاج ها در "یکی از روزهای پاییزی" نترسیده بودم . روزهای پاییزی احتمال لرزیدن زیاد است . حتی "خم شدن و روی دیگری افتادن" هم به نگران شدن مجاب ام نکرد . دیگری برای همین روزهاست دیگر ! . من از هیچکدام از این وقایع نترسیده بودم . دلشوره ام زمانی شروع شد که "بینوا را سپس تکانی داد"!. آن هم چه کسی؟. "یار بی رحم و بی مروت او"! . آخر نمی توانید تصور کنید چقدر از اینکه رهگذران آن دوکاج را دو دوست می دیدند ذوق کرده بودم . اما به ناگاه تمام تصورم فرو ریخت . و "بر زمین نقش بست قامت او"!
حالا می فهمم که من چقدر بچه دبستانی شکننده ایی بودم . چرا که حتی از تکه تکه بشکستن کاج سنگدل توسط "سیمبانان" هم خشنود نشدم. سیمبانان تنها برای "راه تکرار بر خطر بستن" آمده بودند . دست کم اگر به خونخواهی کاج بر زمین نقش بسته می آمدند هم می شد دلخوش بود . اما آنها با تبر آمدند . باور کنید من حتی به تکه تکه شدن کاج سنگدل رضا نبودم!

برچسب: نویسنده: هلیا صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:18

صفحه بندی