ماجرای دو کاجِ "کنارِ خطوط سیم پیام "را که یادتان هست؟ همان ها که "سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند"! . همان ها که ...
می دانید ؛ زمانی که کودکی دبستانی بودم و این شعر را برای اول بار خواندم ، با تمام وجود آرزو کردم که آن اتفاق شوم رخ ندهد . از "به خود لرزید"ن یکی از کاج ها در "یکی از روزهای پاییزی" نترسیده بودم . روزهای پاییزی احتمال لرزیدن زیاد است . حتی "خم شدن و روی دیگری افتادن" هم به نگران شدن مجاب ام نکرد . دیگری برای همین روزهاست دیگر ! . من از هیچکدام از این وقایع نترسیده بودم . دلشوره ام زمانی شروع شد که "بینوا را سپس تکانی داد"!. آن هم چه کسی؟. "یار بی رحم و بی مروت او"! . آخر نمی توانید تصور کنید چقدر از اینکه رهگذران آن دوکاج را دو دوست می دیدند ذوق کرده بودم . اما به ناگاه تمام تصورم فرو ریخت . و "بر زمین نقش بست قامت او"!
حالا می فهمم که من چقدر بچه دبستانی شکننده ایی بودم . چرا که حتی از تکه تکه بشکستن کاج سنگدل توسط "سیمبانان" هم خشنود نشدم. سیمبانان تنها برای "راه تکرار بر خطر بستن" آمده بودند . دست کم اگر به خونخواهی کاج بر زمین نقش بسته می آمدند هم می شد دلخوش بود . اما آنها با تبر آمدند . باور کنید من حتی به تکه تکه شدن کاج سنگدل رضا نبودم!
ما را در سایت نصف النهار گمشده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100