گفت توضیح بده . بعد در تلاشی نافرجام برای نشان دادن اینکه اوضاع تحت کنترل است تصحیح کرد که سعی کن توضیح دهی!.من اما بجز آن غیبت ناگهانی پنج سال پیش،دست برقضا برای خیلی غیبت های دیگر هم توضیحی نداشتم و او این را نمیدانست.در آن لحظه ی متوقف شده ، او که حالا طرح ناقصی بود از تصوری کهنه،با نگاهش مته به سیاهی چشم های من میزد . به آن خلاء سرد و بی انتها که پس از ترک خانه به مرور روشنایی اش را از دست داده بود . حفره ای خالی که اگر پی اش را میگرفتی به کهکشان مرده ای می رسیدی که بعد از سال ها کاوش هیچ اثری از حیات در آن یافت نمی شد ...
[]||[] نوشتن ، بهانه ی خاصی نمیخواهد . خیلی ساده اتفاق می افتد . آنقدر توی سرت گفتگوهای درهم و برهم شکل می گیرد که برای خلاص شدن از آن چند راه بیشتر نداری. ادامه ی این گفتگوهای بی سر و ته ،این بار با آدم های بی سر و ته و البته واقعی! با خود حرف زدن و متعاقبا یک احمق به ته خط رسیده به نظر آمدن . متلاشی کردن جمجمه به شکل عمدی و پخش کردن کانون گفتگو بر دیوار یا معابر عمومی . و یا نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن...
نصف النهار گمشده...
ما را در سایت نصف النهار گمشده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117